نوشته‌ها

وقتی که من به دنیا آمدم When I was born

 

 

روزهای سخت خانواده مخصوصا مادر بزرگهایم

روزهای سخت خانواده مخصوصا مادر بزرگهایم

 

لبخند شادی پدرم در اوج دلشکستگی

لبخند شادی پدرم در اوج دلشکستگی

 

وقتي كه من به دنيا آمدم

 

When I was born

مادرم زایمان سختی داشت .

My mother had a difficult delivery.

پدرم شوک زده بود.

My father was shocked.

پرستارها و فاميلها با ما همدردی میکردند

The nurses and families were sympathetic to us.

یکی از مادر بزرگ هايم گریه میکرد.

One of my grandmothers was crying.

یکی دیگر از مادر بزرگمهایم دعا میکرد.

Another one was praying.

همه ناراحت بودند.

All of them were sad.

من نابینا به دنیا آمده بودم.

I was born blind.

بیماری سرخچه بر روی چشمانم تاثیر گذاشته بود.

Measles disease has influenced on my eyes.

تاولهای بزرگی روی دست و پاهایم بود.

There were huge blisters on my hands and feet.

آنها نشان دهنده شرایط سخت من بودند.

They were showing how difficult my situation was.

وزنم ۱۸۰۰ گرم بود

My weight was 1800 g.

دکترها مرا در دستگاه انکوباتور نگه داشتند.

The doctors kept me in the incubator.

روز دوم، پدر و مادر و دایی ام اومدند به دیدن من

On the second day, my parents and my uncle came to see me.

دایی و بابام از مادرم مراقبت مي‌كردند.

My father and uncle took care of my mother.

مادرم اشک میریخت و می گفت: دخترم فدات بشم.

My mom spilled tears and said:”I love you darling”.

من توی دستگاه خوشحال شدم وخودم را تكان دادم و به آنها لبخند زدم.

I was happy inside the incubator; I shook myself and smiled at them.

مادرم دو روز بعد مرخص شد.

Two days later, my mother was discharged from hospital.

بعد از پنج روز حالم بهتر شد و مرا به خانه بردند.

After 5 days, they took me home because I was better.

مادر و پدرم مرا در بهت و ناباوری در آغوش گرفتند.

My parents hugged me with amazement and disbelief.

آنها با ناامیدی به آینده مبهم من فکر میکردند.

They were thinking about my obscure future with despair.