داداشی ها : brothers

کاش یه داداش داشتم.
I wish I had a brother.

یه داداش خوب، مهربون، جذاب.
A good brother, kind, attractive.

با هم می نشستیم تخمه می خوردیم فوتبال نگاه می کردیم. کل کل های فوتبالی می کردیم.

We sat together, ate seeds, watched football. We were playing football.

وقت و بی وقت می گفت زهرا پا شو بریم بیرون. منم که پایه. اون وقت دیگه مجبور نبودم بیشتر اوقات تنها تو خونه بمونم.

Time and time again, he told Zahra to get out. That’s the base. I wouldn’t have to stay home alone most of the time.

کاش یه داداش داشتم
I wish I had a brother.

یه داداش خوشگل که پزش رو به همه بدم و بعد هی براش اسفند دود می کردم که چشم نخوره عزیز دلم.

A lovely brother to give the doctor to everyone, and then I would smoke it for my dear eyes.

یه داداش بزرگتر خوش تیپ که باهاش دل همه دخترا رو آب کنم. ولی بعد بگم آهااان. من این داداشمو به هیشکی نمیدمااا. حواستون باشه بیخودی به دلتون صابون نزنین.

A handsome older brother with whom I can water all the girls. But then let’s say haha. I won’t give this to my brother. Be careful not to soap yourself.

یا یه داداش کوچولوی شیطون و تخس که به عشقش از بوفه مدرسه هر چی بخوام بخرم و بیارم خونه دوتایی با هم تهشو در بیاریم.
Or a naughty little brother-in-law who loves to buy anything from a school buffet and bring a couple home.

که با وجود ۱۷ سال سنم، مثل یه بچه بشینم باهاش کارتون بتمن و بن تن و مرد عنکبوتی و لاک پشت نینجا و… دیگه چی بود؟ من فقط اینا رو بلدم. خب همینا رو باهاش ببینم.
To sit with a 17-year-old kid like a cartoon of Batman, Ben-Tin, Spider-Man and Ninja Turtle … what else? I only know these. Well, let’s see this with her.

با اینکه ازشون سر در نمیارم، ولی از دیدن هیجان داداشیم با دیدن اون کارتونا شاد بشم.

Although I do not understand them, we are happy to see the excitement of seeing her cartoon.

که برم باهاش توپ بازی کنم. دنبال بازی. قایم موشک و…

To go play ball with him. Seek Game. Hide missiles and …

اما اون خسته نشه و هر وقت بگم بسه بگه نه آبجی زهرا. بازم بیا بازی کنیم.

But she is not tired and when I say just say no to Zahra beer. Let’s play again.

و من یه نگاه کلافه بهش بندازم و بگم: -ای بابا! آخه تو چقدر انرژی داری بچه؟

And I’ll take a look at her and say, “Daddy! How much energy do you have, kid?

ولی تا نگاهم به صورتش بیفته، تسلیم شیطنت و معصومیت مخلوط توی نگاهش بشم.

But until I look at her face, I succumb to the mixed naivety and innocence in her eyes.

دلم از این داداشا می خواد.

I want this brother.

یا اون داداشای با غیرت و مهربون که نمیذارن کسی به آبجیشون چپ نگاه کنه.

Or that kind-hearted brother-in-law who doesn’t let anyone look to their left.

اون داداشا که به آبجیشون امنیت میدن. آرامش میدن.

That brother who gave them security. Relax.

که وقتی دلت گرفته، می تونی بدون نگرانی به شونه اش تکیه کنی و اشکاتو بیرون بریزی.

That when you get up, you can lean back on your shoulder and shed your tears.

اونم بی حرف… فقط شنونده ات باشه. بی منت.

That’s speechless … just be your listener. Endless.

اینا ویژگی داداش نداشته ی منه.
These are not my brother’s qualities.

داداشی که یک عمر، توی حسرتش… سوختم.

A brother who burned a lifetime in his regret …


خاله ليلا شخصيت دوست داشتني در كتاب پنجمم با نام «آيينه مرا گول زد»

به نام خدا

شنيدم وقتي به دنيا آمدم تنها كسي كه پس از دانستن نابينايي ام هرگز غمگين نشد و از لحظه لحظه تولدم فيلم گرفت خاله ليلا بود.

همه ميگن سالهاي سال با مامان عزيزم كارهاي منو انجام ميداد.

يادمه كه وقتي كليه ام عفونت كرده بود و بيش از يك ماه در بيمارستان بستري بودم خاله ليلا پرستار خيلي قابلي بود و همراهيم ميكرد.

يادمه كه هر وقت نياز به چيزي داشتم يا حرف و كار خصوصي داشتم گوش هاي خاله ليلا محرم اسرارم بود.

يادمه كه دلتنگي هاي دخترانه ام را خاله ليلا با يك تفريح دوستانه به پايان ميداد و منو به گردش ، كافي شاپ و خريد ميبرد.

يادمه كه وقتي خاله ليلا به خريد ميرفت نصف خريداش مال من بود .چقدر برام لذت بخش بود لباساي قشنگ، كيف و كفش و هرچي زيبا به چشمش ميخورد براي من ميخريد و من هم مثل يك ملكه فقط استفادشون ميكردم.

يادمه كه خاله ليلا وقتي به مسافرت ميرفت بيشترين حجم چمدونش سوغاتي براي من بود.

يادمه كه وقتي ميخواستم كلاس موسيقي ، زبان و… برم خاله ليلا رانندگي ياد گرفت تا منو زودتر از آژانس به كلاسام برسونه.

يادمه كه وقتي خاله ليلا تصميم به ازدواج گرفت  من ميترسيدم كه شوهرش جاي منو بگيره. اما ديدم يك نفر ديگه هم به هوادارم اضافه شد.

خاله ليلاي عزيزم تو يكي از شخصيت هاي توي كتابام هستي.من هميشه قدردان محبتهاي تو هستم.تو در كتاب پنجم كه اسمش «آيينه مرا گول زد» است، نقش آرامش دهنده داري.

با تمام مشغولياتي كه تو زندگي داري ميدونم كه هميشه گوشه نگاهات و حواست به منه و من هميشه بهت تكيه كردم.

خاله جونم به اندازه يك دنيا دوستت دارم. برات شادترين لحظات رو آرزومندم.

Untitled1

تولد به ياد ماندني.Memorable birthday

به نام خدا

سالها پيش، تولدم را با تمام عروسكهايم جشن گرفتم. جشن مفصلي بود و خيلي خوش گذشت.

پيام تولد براي ما اين است كه وقتي مي پذيريم به اين دنيا بياييم، بايستي دنياي زيبايي را براي خود و اطرافيانمان خلق كنيم.

تولد ما يك بار اتفاق مي افتد. روزهاي عمرمان زود ميگذرد. چه زود كه من ۱۴ ساله شدم.

خدايا چه زيباست كه عمرمان مفيد و ناممان ماندگار باشد.

كتاب چهارمم را به ياد يكي از شادترين روزهاي زندگيم نوشتم.

 

کتاب مورد علاقه من با عنوان «نی نی کوچولو گرسنه شه خیلی زیاد»

من و علاقه ام به کتاب I and my interest in books

عکس من در سه ماهگی

عکس من در سه ماهگی

کتاب مورد علاقه من با عنوان «نی نی کوچولو گرسنه شه خیلی زیاد»

کتاب مورد علاقه من با عنوان «نی نی کوچولو گرسنه شه خیلی زیاد»

 

من و کتاب بزرگم با نام «غوغولی خان»

من و کتاب بزرگم با نام «غوغولی خان»

 

من و علاقه ام به کتاب

I and my interest in books

 

من کتاب خواندن را دوست دارم.

I like reading books.

قبل از تولد من، خانواده ام برایم کتاب های زیادی خریده بودند.

Before I was born, my family had bought many books for me.

پدرم شب ها برایم کتاب می خواند.

My father read books for me at nights.

مادرم هم همیشه برایم قصه می گفت.

Also my mother always told me stories.

وقتی به خرید می رفتیم، من همیشه دوست داشتم کتاب های مورد علاقه ام را بخرم.

When we went to shopping, I always liked buying my favorite books.

حتی من در زمان کودکی یک کتاب بزرگ داشتم که دوبرابر خودم بود.

Even as a baby, I’ve had a large book twice my size.

من هم برای عروسکهایم قصه میگفتم.

I also told a story to my dolls.

قصه هایی را که من برای عروسکهایم میگفتم مادرم در دفتری یادداشت میکرد

My mother wrote the stories that I’ve told my dolls in her notebook.

وقتی ۱۱ ساله شدم آنها را دوباره برایم می خواند.

When I became 11 years old, she reread them for me.

ما تصمیم گرفتیم قصه های کودکی ام را به صورت کتاب منتشر کنیم.

We decided to publish my childhood stories as a book.

و نام کتاب را «خانواده خرسی خانم» گذاشتیم.

And we named the book “Lady Bear’s Family.”

من دوست دارم در آینده نویسنده بزرگی بشوم و در زمینه روانشناسی کتاب بنویسم

I would like to be a successful writer in future and write books about psychology.

 

معرفی کتاب «خانواده خرسی خانم»

شرکت در نخستین نشست تخصصی کتابخوان نابینایان First specialized meeting for blind readers

تقدیر از نویسندگان نابینا

تقدیر از نویسندگان نابینا

اهدای جایزه و تقدیر توسط دبیر کل کتابخانه‌های عمومی کشور

اهدای جایزه و تقدیر توسط دبیر کل کتابخانه‌های عمومی کشور

اهدای جایزه و تقدیر توسط دبیر کل و مدیران کل کتابخانه‌های عمومی کشور

اهدای جایزه و تقدیر توسط دبیر کل و مدیران کل کتابخانه‌های عمومی کشور

معرفی کتاب «خانواده خرسی خانم»

معرفی کتاب «خانواده خرسی خانم»

معرفی کتاب دوم « من می‌توانم»

معرفی کتاب دوم « من می‌توانم»

 

تقدیر نامه اهدایی

تقدیر نامه اهدایی

 

امروز ۱۳۹۴/۱۰/۲۱ به همراه پدر و مادرم به نخستین نشست تخصصی کتاب خوان نابینایان دعوت شدیم.
Today 10 Jan 2015 along with my parents we were invite to the first specialized meeting for blind readers.
مراسم خوبی بود.
It was a good ceremony.
در آنجا کتابداران و ناشران سراسر کشور دعوت شده بودند.
 
Librarians and publishers across the country were invited there.
هیجان عجیبی داشتم.
I had a strange excitement.
در این نشست ۱۲ نفر از نابینایان کتابهای خودشونو معرفی کردند.
At the meeting, 12 blind people introduced their books.
 
در آن نشست من کوچکترین نویسنده بودم.
At the meeting, I was the youngest author.
وقتی می خواستم کتابهایم را معرفی کنم ، من سعی کردم کوتاه، مختصر و مفید آنها را بیان کنم
When I wanted to introduce my books, I tried to say it short, concise and helpful.
من گفتم: کتاب اولم در مورد مطالبی است که بچه ها باید یاد بگیرند.
I said: “My first book is about the things that kids must learn.”
هر چیزی را نخورند.
Don’t eat everything.
پرخوری نکنند.
Don’t overeat.
ترسو نباشند.
Don’t be a timid.
 
از فکرشون برای کارهای مفید استفاده کنند.
They use their ideas to do useful things.
و
And…
کتاب دومم نیز در باره مشکلات کودکان نابینا در مدارس عادی است.
My second book is also about difficulties of blind children in regular schools.
در این نشست همچنین از نویسندگان تقدیر کردند.
In the meeting they also praised the authors.
من یک  آرزو دارم . امیدوارم همه آدمهای روی زمین موفق باشند و موجب پیشرفت جهان شوند.
I have a wish. I hope that all people on Earth will be successful and they could do something to improve the world.

 

وقتی که من به دنیا آمدم When I was born

 

 

روزهای سخت خانواده مخصوصا مادر بزرگهایم

روزهای سخت خانواده مخصوصا مادر بزرگهایم

 

لبخند شادی پدرم در اوج دلشکستگی

لبخند شادی پدرم در اوج دلشکستگی

 

وقتي كه من به دنيا آمدم

 

When I was born

مادرم زایمان سختی داشت .

My mother had a difficult delivery.

پدرم شوک زده بود.

My father was shocked.

پرستارها و فاميلها با ما همدردی میکردند

The nurses and families were sympathetic to us.

یکی از مادر بزرگ هايم گریه میکرد.

One of my grandmothers was crying.

یکی دیگر از مادر بزرگمهایم دعا میکرد.

Another one was praying.

همه ناراحت بودند.

All of them were sad.

من نابینا به دنیا آمده بودم.

I was born blind.

بیماری سرخچه بر روی چشمانم تاثیر گذاشته بود.

Measles disease has influenced on my eyes.

تاولهای بزرگی روی دست و پاهایم بود.

There were huge blisters on my hands and feet.

آنها نشان دهنده شرایط سخت من بودند.

They were showing how difficult my situation was.

وزنم ۱۸۰۰ گرم بود

My weight was 1800 g.

دکترها مرا در دستگاه انکوباتور نگه داشتند.

The doctors kept me in the incubator.

روز دوم، پدر و مادر و دایی ام اومدند به دیدن من

On the second day, my parents and my uncle came to see me.

دایی و بابام از مادرم مراقبت مي‌كردند.

My father and uncle took care of my mother.

مادرم اشک میریخت و می گفت: دخترم فدات بشم.

My mom spilled tears and said:”I love you darling”.

من توی دستگاه خوشحال شدم وخودم را تكان دادم و به آنها لبخند زدم.

I was happy inside the incubator; I shook myself and smiled at them.

مادرم دو روز بعد مرخص شد.

Two days later, my mother was discharged from hospital.

بعد از پنج روز حالم بهتر شد و مرا به خانه بردند.

After 5 days, they took me home because I was better.

مادر و پدرم مرا در بهت و ناباوری در آغوش گرفتند.

My parents hugged me with amazement and disbelief.

آنها با ناامیدی به آینده مبهم من فکر میکردند.

They were thinking about my obscure future with despair.

 

 

زهرا شجاعی نخبه روشندل Zahra Shojaee

زهرا شجاعی نخبه روشندل

زهرا شجاعی نخبه و نویسنده روشندل که سیزده سال سن دارد وقتی متوجه شد که ما قصد داریم در طرح «لبخند فرشته» به کودکان کار کتاب هدیه کنیم، کتاب خودش را با عنوان «خانواده خرسی خانوم» به این طرح هدیه کرد.
ضمن تشکر از زهرای عزیز و آرزوی موفقیت برای او و همچنین تشکر از خانواده محترمش در زیر مصاحبه ای از او را که در تاریخ ۹۲/۹/۲۸ با روزنامه دنیای اقتصاد انجام داده می خوانیم.
زهرا شجاعی روشندل ۱۱ ساله‌ای است که به تازگی در مسابقات (ucmas)چرتکه، محاسبات ذهنی ریاضی که در کشور مالزی برگزار شد برگزیده شده است.
او استعداد فوق‌العاده‌ای در انجام محاسبات ذهنی دارد و می‌تواند به راحتی چندین عدد را در زمان بسیاری کوتاهی جمع و تفریق کند. زهرا شجاعی، سیدمانی حسینی، علی‌اصغر حسن‌زاده و حسین شفیعی‌نیا، عبداله رضایی پنج کودک روشندلی هستند که استعداد زیادی در محاسبات ریاضی دارند.
چند شب پیش به‌طور اتفاقی برنامه‌ای از تلویزیون دیدم که میهمان برنامه‌، یک دختر یازده ساله نابینا بود که استعداد‌های زیادی داشت. بعد از چند روز توانستم از طریق معلمش خانم مهدوی او را پیدا کنم. معلم دلسوز او ما را با خانواده‌اش آشنا کرد. خانواده میهمان‌نواز شجاعی با آغوش باز پذیرای ما شدند و با اینکه زهرا سرما خوردگی شدیدی داشت صبورانه به تمامی سوالات ما پاسخ داد و با یکدیگرشب بسیار خوب و به یادماندنی را در خانه شان سپری کردیم.
وارد خانه شان که شدیم اصلا احساس غریبگی نداشتیم روی خوش خانواده‌اش و پذیرایی صمیمانه شان باعث شد از یاد ببریم که برای مصاحبه به آنجا رفته‌ایم. گپ و گفت ما کاملا دوستانه بود. با پدر و مادرش به گفت‌وگو نشستیم و صدای سرفه‌های شدید زهرا از اتاقش به گوش می‌رسید. خواستیم که مصاحبه را برای روز دیگری بگذاریم که از اتاق بیرون آمد و با یک شعر زیبا به ما خوشامد گفت می‌توان سکوت را شکست
می‌توان بدون دست عکس زندگی کشید و یادگاری‌های جاودانه آفرید
می‌توان بدون پا دونده شد و به هر طرف سفر نمود
می‌توان بدون چشم به آسمان نگاه کرد و قدرت خدای را نظاره کرد
و شکوه‌های دل به نزد او گشود و با فرشتگان نوای زندگی سرود.
زمانی که زهرا به دنیا آمد فکر می‌کردید یک روز او اینقدر با استعداد باشد؟
– مادر: اصلا! وقتی به دنیا آمد کاملا شوکه شده بودم. ولی مادر بزرگش به من گفت یک روز او آدم بزرگی خواهد شد.
-پدر: وقتی به دنیا آمد مادرش به من گفت من چشم‌هایش می‌شوم و تو عصایش! ما همه کاری می‌کنیم تا دخترمان موفق شود.
برای پرورش استعداد‌های زهرا چه کارهایی کردید؟
– مادر: زمانی که زهرا هنوز به دنیا نیامده بود، من برایش کتاب می‌خواندم
زمانی هم که به دنیا آمد ازهمان نوزادی ما کتاب خواندن را برایش ادامه دادیم شب‌هایی بود که پدرش سی صفحه یا حتی پنجاه صفحه برای زهرا کتاب و شعرهای شاهنامه می‌خواند. وقتی که هنوز خیلی کوچک بود بعد از دو یا سه ماه که داستان‌ها را تکرار می‌کردیم همه را به خاطر داشت و تمام قصه را برایمان تعریف می‌کرد.
– پدر: قصه خواندن‌های ما بر شخصیت زهرا تاثیر فراوانی داشت و باعث شد که به داستان‌نویسی علاقه زیادی پیدا کند و تا الان حدود ۱۰۰ صفحه داستان نوشته است. که هنوز داستانش را ویراستاری نکرده ایم و حتما دلمان میخواهد بتوانیم داستان‌های او را روزی به چاپ برسانیم.
-مادر: خیلی دوست داریم که زهرا فن نوشتن را آموزش ببیند و بتواند داستان‌های بیشتر و بهتری بنویسد، اما پرورش دادن استعداد‌ بچه‌هایی مثل زهرا نیاز به کمک بیشتری دارد، معلمان دلسوز یا کسانی که بدون ترحم بتوانند من را در این زمینه یاری کنند. برای مثال من دقیق نمی‌دانم برای آموزش فن داستان‌نویسی زهرا را به کجا ببرم و او می‌تواند نزد چه کسی آموزش ببیند.
زهرا شجاعی نخبه روشندل Zahra Shojaee
چطور شد که زهرا اینقدر باهوش و با استعداد شد؟
افراد روشندل حس لامسه بسیار قوی دارند من از زمانی که یک ساله بود کف دست‌هایش نمک می‌ریختم و پس از اینکه آنها را لمس می‌کرد دستش را در تشت آب می‌زدم و به این صورت معنی حل شدن را یاد گرفت. زمانی که پنج ساله بود کف دستانش چایی، لوبیا می‌ریختم و در آب حل می‌کردیم و اینگونه مفهوم محلول، مخلوط و اینها را به زهرا آموختم.
زهرا از کودکی توانایی بسیاری در صحبت کردن داشت. یک روز که برای فیلمبرداری از یک روز کامل زندگی زهرا آمده بودند، زهرا نمایش عروسکی اجرا کرد. عروسک‌هایش را روی زمین چیده بود و یکی یکی آنها را روی زمین پیدا می‌کرد و نمایش را اجرا کرد. برای کسی که نابیناست پیدا کردن وسیله‌ای روی زمین کار ساده‌ای نیست، اما زهرا به سرعت عروسک‌هایش را پیدا می‌کرد و اسمشان را می‌گفت و آن فیلمبردار به شدت تعجب کرده بود که اینقدر عکس العمل زهرا سریع است.
زهرا مدرسه استثنایی می‌رود؟
– خیر زهرا از سه سال پیش به مدرسه عادی می‌رود و مثل سایر کودکان معمولی درس می‌خواند.
چرا در مدارس استثنایی تحصیل نمی‌کند؟
– زهرا در دو سال اول در مدرسه استثنایی درس خوانده است و ما متوجه شدیم که سطح یادگیری زهرا خیلی بیشتر از مدارس استثنایی است و چون می‌خواستیم مثل افراد بینا آموزش ببیند به همین دلیل در مدرسه معمولی ثبت نامش کردیم که البته کار بسیار سخت بود و خیلی برای ثبت نام مدرسه به مشکل برخوردیم.
در مدرسه مشکلی برای یادگیری ندارد؟
– پدر: مشکل بزرگ ما این است که در مدرسه‌اش معلم مخصوص ندارد و مادرش مجبور است بعد از مدرسه همه درس‌ها را با زهرا تمرین کند و به صورت خط بریل برایش توضیح دهد. گاه در مدرسه معلم‌هایش عددها را با خمیر بازی به او آموزش می‌دهد.
-مادر: یکی از شاگرد زرنگ‌های کلاسش که دوست صمیمی‌اش است برایش در مدرسه توضیح می‌دهد و بسیار کار من را در خانه راحت می‌کند. خدا را شکر امسال یک نعمت خوبی که داریم وجود هم‌کلاسی خوبی‌ به نام حدیث اصفهانی است که بسیار دوست خوبی برای زهرا است و به او و به ما کمک فراوانی می‌کند و زمانی که به خانه می‌آید باید درس‌ها را به صورت بریل یاد بگیرد. اگر نتوانم در درسی کمکش کنم با مادران دیگری که شرایط ما را دارند تماس می‌گیرم و از آنها کمک می‌گیرم. خلاصه ما این کار را شراکتی با هم انجام می‌دهیم. معلم مدرسه، معلم‌موسسه، من، هم کلاسی‌هایش و خود زهرا و ما یک زنجیره پنج نفری هستیم که دست به دست هم داده‌ایم تا زهرا بهتر درس‌هایش را یاد بگیرد. اگر ما تا الان پیش رفتیم به خاطر این همکاری است.
راجع به محاسبات چرتکه کمی توضیح دهید.
– محاسبات چرتکه با استفاده از همان چرتکه‌های قدیمی که پدربزرگ هایمان با آن حساب می‌کردند انجام می‌شود. بچه‌ها روی این چرتکه‌ها محاسبات جمع،ضرب، تقسیم، تفریق و عدد اعشاری انجام می‌دهند.


زهرا شجاعی نخبه روشندل Zahra Shojaee

در این مسابقه کودکان کشورهای دیگر این محاسبات را دستی انجام می‌دادند، اما بچه‌های ما با استفاده از نرم افزاری که روی کامپیوتر نصب شده است این کار را انجام می‌دادند.
متاسفانه زهرا تنها دو ماه فرصت داشت برای مسابقه تمرین کند چون محدودیت‌های فراوانی داشتیم و مشکلاتی زیادی را پشت سر گذاشتیم. به همین دلیل به آن چیزی که من دوست داشتم نرسیدیم؛ یعنی من توقع بالاتر از اینها را داشتم و دوست داشتم زهرا از همه بچه‌های دیگر سطحش بالاتر از بیناها باشد. شاید از نظر دیگران توقع زیادی باشد اما، من می‌دانم بچه‌های نابینا استعدادها و توانایی‌های بسیاری دارند. در این مسابقه تنها سه کودک نابینا شرکت کرده بودند که همه از ایران بودند و هیچ کدام از کشور‌ها نتوانسته بودند کودکان استثنایی خود را برای شرکت در مسابقه آماده کنند.
هدف از برپایی این مسابقات چه بود؟
-پدر: چینی‌ها به این نتیجه رسیدند که کار با ماشین حساب را کنار بگذارند و به بچه‌هایشان محاسبات چرتکه‌ای یاد بدهند و بعد از آن کم کم به بچه‌هایشان محاسبات ذهنی را آموزش دهند تا بیشتر از ذهنشان استفاده کنند تا تکنولوژی، تا ذهنشان بازتر ‌شود و در ریاضیات و درس‌هایشان موفق‌تر شوند.
فکر می‌کنی چرا توانستی اینقدر پیشرفت کنی؟
– زهرا: به نظر من اگر خدا دری را به روی انسان ببندد، درهای دیگر را باز می‌کند و به نظر من اصلا نابینایی درد نیست، اینکه کسی تلاش نکند کاری را انجام دهد آن درد است.
-پدر: ما امیدواریم که زهرا در همین مسابقات چرتکه به مقام‌های بالاتری برسد و بتواند تمامی محاسبات را ذهنی و بدون چرتکه انجام دهد.


زهرا شجاعی نخبه روشندل Zahra Shojaee

دیگر به چه کارهایی علاقه داری؟
-زهرا: من به کارهای خانه به‌خصوص آشپزی علاقه زیادی دارم و با مادرم دوتایی غذا درست می‌کنیم حتی یک غذای ابتکاری هم دارم که بسیار خوشمزه است. و اسم آن کته لوبیا است که به کمک مادرم درست کردیم. من بیشتر غذاها را دوست دارم چون مادرم دست پخت بسیار خوبی دارد.
– مادر: خیلی از بچه‌های نابینا استعدادهای فوق‌العاده‌ای دارند مثلا زهرا انگشتان بسیار قوی دارد و قدرت بیانش عالی است کودکان دیگری هم که در موسسه هستند استعدادهای خاص خودشان را دارند، مثلا مانی استعدادهای مربوط به خودش را دارد و بسیار بچه شیرینی است، یا علی اصغر با یک ماه کار کردن خود را به مسابقات رساند. اینها کودکانی نیستند که محتاج کمک‌های مالی باشند بیشتر احتیاج به کمک‌های آموزشی دارند و بیشتر می‌خواهند که مردم آنها را هم مثل خودشان بدانند.
همه پدر و مادران این کودکان احتیاج به کمک‌های آموزشی دارند از کسانی که در این زمینه‌ها تخصص دارند تا استعدادهای کودکانشان شکوفا شود و باعث سربلندی مردم و کشورشان باشند.
شما از مسوولان چه خواسته‌ای دارید؟
– ما از مسوولان می‌خواهیم که بیشتر به نابینایان اهمیت بدهند و در زمينه كتاب هاي درسي و كمك آموزشي فعاليت بيشتري داشته باشند.فرزندان ما مشكلات فراواني دررابطه با منابع درسي دارند.


زهرا شجاعی نخبه روشندل Zahra Shojaee

از مردم و اطرافیانتان چه انتظاراتی دارید؟
– نابینایان نباید به چشم افراد فقیر دیده شوند و به آنها ترحم کنند. این کارها اصلا خوب نیست. چرا نابینایان باید مضحکه دست مردم شوند و چرا باید یک عده سوءاستفاده کنند و خودشان را نابینا نشان دهند و از مردم پول بگیرند. بعضی وقت‌ها من با زهرا بیرون رفتم مردم پول در جیبش گذاشتند. این کار اصلا درست نیست و ما بسیار ناراحت شدیم و به بعضی از مردم هم که می‌گوییم که این بچه نیازمند نیست اصلا متوجه نمی‌شوند. این به دلیل نبود فرهنگ کافی در این زمینه است. و نمی‌دانند علاقه و محبت خود را چگونه نشان دهند.
– پدر: ما دوست داریم به رشد استعداد دخترمان کمک شود و دیگران از استعدادهای زهرا سوءاستفاده نکنند.
برای آموزش به زهرا در این سطحی که هست با چه مشکلاتی رو به رو هستید؟
– مادر: راه دریافت اطلاعات انسان‌ها بیشتر از راه چشم است به همین دلیل یاد دادن بعضی از مفهوم‌ها برای من کار سختی است. مثلا، زهرا در شناخت رنگ‌ها مشکل دارد و خیلی می‌پرسد و من مجبور می‌شوم مدام توضیح دهم و نمی‌دانم چگونه به صورت علمی و کامل این مفهوم‌ها را به زهرا آموزش دهم. اگر کسی بود که می‌توانست به ما در این زمینه‌ها کمک کند یا حداقل معلمی در مدرسه برای نابینایان بود خیلی کارآموزش آسان‌تر می‌شد.


زهرا شجاعی نخبه روشندل Zahra Shojaee
در راه موفقیتت چه کسانی موثر بودند؟
– زهرا: من دلم می‌خواهد اول از پدر و مادرم و بعد از همه معلم‌هایم به‌خصوص خانم‌ها باسفهرجانی، خسروی‌نزاد و … که برای آموزش من زحمت‌های زیادی کشیدند تشکر کنم. همین‌طور از مادر بزرگ و پدر بزرگم و خاله لیلای عزیزم که از نوزادی زحمت‌های زیادی برایم کشیده‌اند یک تشکر ویژه داشته باشم. و به همه بچه‌های مثل خودم بگویم که ما اگر بخواهیم می‌توانیم از خیلی‌ها موفق‌تر شویم.
منبع:
مصاحبه با زهرا شجاعی نخبه روشندل