داداشی ها : brothers

کاش یه داداش داشتم.
I wish I had a brother.

یه داداش خوب، مهربون، جذاب.
A good brother, kind, attractive.

با هم می نشستیم تخمه می خوردیم فوتبال نگاه می کردیم. کل کل های فوتبالی می کردیم.

We sat together, ate seeds, watched football. We were playing football.

وقت و بی وقت می گفت زهرا پا شو بریم بیرون. منم که پایه. اون وقت دیگه مجبور نبودم بیشتر اوقات تنها تو خونه بمونم.

Time and time again, he told Zahra to get out. That’s the base. I wouldn’t have to stay home alone most of the time.

کاش یه داداش داشتم
I wish I had a brother.

یه داداش خوشگل که پزش رو به همه بدم و بعد هی براش اسفند دود می کردم که چشم نخوره عزیز دلم.

A lovely brother to give the doctor to everyone, and then I would smoke it for my dear eyes.

یه داداش بزرگتر خوش تیپ که باهاش دل همه دخترا رو آب کنم. ولی بعد بگم آهااان. من این داداشمو به هیشکی نمیدمااا. حواستون باشه بیخودی به دلتون صابون نزنین.

A handsome older brother with whom I can water all the girls. But then let’s say haha. I won’t give this to my brother. Be careful not to soap yourself.

یا یه داداش کوچولوی شیطون و تخس که به عشقش از بوفه مدرسه هر چی بخوام بخرم و بیارم خونه دوتایی با هم تهشو در بیاریم.
Or a naughty little brother-in-law who loves to buy anything from a school buffet and bring a couple home.

که با وجود ۱۷ سال سنم، مثل یه بچه بشینم باهاش کارتون بتمن و بن تن و مرد عنکبوتی و لاک پشت نینجا و… دیگه چی بود؟ من فقط اینا رو بلدم. خب همینا رو باهاش ببینم.
To sit with a 17-year-old kid like a cartoon of Batman, Ben-Tin, Spider-Man and Ninja Turtle … what else? I only know these. Well, let’s see this with her.

با اینکه ازشون سر در نمیارم، ولی از دیدن هیجان داداشیم با دیدن اون کارتونا شاد بشم.

Although I do not understand them, we are happy to see the excitement of seeing her cartoon.

که برم باهاش توپ بازی کنم. دنبال بازی. قایم موشک و…

To go play ball with him. Seek Game. Hide missiles and …

اما اون خسته نشه و هر وقت بگم بسه بگه نه آبجی زهرا. بازم بیا بازی کنیم.

But she is not tired and when I say just say no to Zahra beer. Let’s play again.

و من یه نگاه کلافه بهش بندازم و بگم: -ای بابا! آخه تو چقدر انرژی داری بچه؟

And I’ll take a look at her and say, “Daddy! How much energy do you have, kid?

ولی تا نگاهم به صورتش بیفته، تسلیم شیطنت و معصومیت مخلوط توی نگاهش بشم.

But until I look at her face, I succumb to the mixed naivety and innocence in her eyes.

دلم از این داداشا می خواد.

I want this brother.

یا اون داداشای با غیرت و مهربون که نمیذارن کسی به آبجیشون چپ نگاه کنه.

Or that kind-hearted brother-in-law who doesn’t let anyone look to their left.

اون داداشا که به آبجیشون امنیت میدن. آرامش میدن.

That brother who gave them security. Relax.

که وقتی دلت گرفته، می تونی بدون نگرانی به شونه اش تکیه کنی و اشکاتو بیرون بریزی.

That when you get up, you can lean back on your shoulder and shed your tears.

اونم بی حرف… فقط شنونده ات باشه. بی منت.

That’s speechless … just be your listener. Endless.

اینا ویژگی داداش نداشته ی منه.
These are not my brother’s qualities.

داداشی که یک عمر، توی حسرتش… سوختم.

A brother who burned a lifetime in his regret …